محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2150

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آمدم در را باز نكنيد » و چون بيامد چنان كردند و فرخزاد باز گشت و پيش يزدگرد به خاك افتاد و گفت : « مرو در بسته و اينك عربان از پى مىرسند . » گفت : « چه بايد كرد ؟ » گفت : « بايد به ديار تركان رويم و آنجا بمانيم تا كار عربان معلوم شود كه آنها شهرى را نگشوده وانمىگذارند » يزدگرد گفت : « چنين نمىكنم و باز مىگردم » و فرخزاد عصيان كرد و رأى او را نپذيرفت . آنگاه يزدگرد سوى براز دهقان مرو رفت و مصمم شد دهقانى را از او بگيرد و به سنگان برادرزاده اش دهد . اين خبر به ماهويه پدر براز رسيد و براى هلاك يزدگرد كار كرد و به نيزك طرخان نامه نوشت و خبر داد كه يزدگرد به فرار پيش وى آمده و او را دعوت كرد كه بيايد تا با همدستى يك ديگر يزدگرد را بگيرند و بند كنند ، و يا بكشند يا بر سر وى با عربان صلح كنند . قرار كرد كه اگر يزدگرد را از سر او وا كرد هر روزه هزار درم بدهد و از او خواست كه از روى حيله به يزدگرد نامه نويسد و سپاهيانش را از او دور كند و جمعى از سپاهيان و ياران وى را جلب كند كه يزدگرد ضعيف شود و شوكت وى بشكند . گفت كه در نامهء خويش به او بنويس كه قصد دارى با وى بر ضد دشمنان عرب همدلى و يارى كنى تا آنها را براند و از او بخواه كه عنوانى از عنوانهاى صاحبمنصبان را براى تو در نامه بنويسد و به طلا مهر زند و به او خبر بده كه پيش وى نخواهى آمد تا فرخزاد را از خويش دور كند . نيزك اين مطالب را براى يزدگرد نوشت و چون نامه به وى رسيد بزرگان مرو را پيش خواند و با آنها مشورت كرد . سنگان گفت : « راى من اينست كه به هيچ سبب سپاه و فرخزاد را از خود دور